REYVAR SHOV

سلام دوستان من احمد رضا هستم وسال دوم دبیرستان (ریاضی) من تو یه روز سرد زمستانی سال74 در دوم دی ماه متولد شدم ادم اجتماعی هستم دوست بودن رو دوست دارم وبخاطر همین وبمو ایجاد کردم تا بتونم دوستای زیادی داشته باشم ... امید وارم دوست خوبی واسه همتون باشم ....منتظر نظرات خوبتون هستم

سلام دوستان خوبین دیگه ؟ خوب خدا رو شکر راستی ستاممو اول گفتم (آفرین به خودم)  نه گربه خوردتش نه هیچ جونوری لبخند 

خوب دوستای خوب بعده ی قرن شیطون گولم زد اومدم اپ کنم و سال نو رو تبریک بگم .... 

به قول استاد سخن:

برآمد باد صبح و بوی نوروز           به کام دوستان و بخت پیروز 

مبارک بادت این سال و همه سال         همایون بادت این روز و همه روز

اینم ی شعر کردی :

نوروز گول خی زان ئازیز نو روز گل خیزان/واده ی وهاره ئازیز نوروز گول خیزان/ وه ختن بی نوسان های گولان له صد ره نگ / سوزنزو خوش دی مه ن چون دیبای فرنگ/ سرمای زه مسان تشریفش به ردن/ نوروز گول مژده ی ئازیز وهار آوردن

خوب دوستان دیگه عید داره میاد: خونه تکونی . سبزه .سمنو .سنجد ووو

خلاصه  میاد با همه شو و هیجان شادی هاش و دید و بازدید و

همه ی چیز هایی که خیلی کیف میدن . تو عید همه چی نوه

همه چی بویه شادی میده

وخبری از غم نیست ...لبخندقلب  سال نو همتون پیشاپیش مبارک

اینم چند تا عکس زیبا :

تو ادامه مطلب ی شعر از فریدون مشیری گذاشتم بخونید

 

 

ادامه مطلب یادتون نره

 



::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠| ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

اگر سر به زیر باشی می گویند احمق است .

اگر غمگین باشی میگویند عاشق است .

اگر مالت را با حساب خرج کنی میگویند خسیس است .

اگر دست ودل باز باشی میگویند ولخرج است .

اگر خوش لباس باشی میگویند ژیگول است .

اگر بد لباس باشی میگویند شلخته است .

اگر دیر ازدواج کنی میگویند مرد نیست .

اگر زود ازدواج کنی میگویند آتیشش تند است .

اگر فقیر و بی پول باشی می گویند بی عرضه است .

اگر پول دار باشی میگویند اهل زد و بند است .

اگر بی قید باشی میگویند لات آسمان جل است .

اگر بخندی میگویند همیشه نیشش باز است .

اگر اخم کنی میگویند عبوس و بد اخلاق است .

اگر خوش سر باشی می گویند چاخان است .

 

حالا شما بگید با کدام ساز مردم باید رقصید تا خوششان بیاید .؟؟

البته اصلا نباید واسه حرف مردم زنگی کنین ها فقط واسه خودتون باشین  اینو نوشتم تا بدونین هر جوری باشین مردم یه چی میگن پس بیخیال حرف مردم . . .

((دوستو دارم تا سلامی دگر بدرود))

اوه اوه یادم رفت . . . سلام دوستای خوب

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠| ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

سلام دوستان عزیزم خوفین ؟

سلام دوستان امروز میخوام داداشمو بهتون معرفی کنم : این داداش من حمیدرضا 10 سالشه و چهارم ابتدایی یکی از اون شیطونای روزگار وای وای وای خلاصه سرتون رو درد نیارم تو خونه واسه خودش حکومت میکنه مگه کسی میتونه بگه حمید بالا چشت ابرو البته منظور از کسی خودمم. مامان بابا که  عین سازمان ملل پشتشن محکم! چرا؟ چون من بزرگ ترم اون کوچیکه و.....   گریه .خلاصه حمید خان منو اذیت میکنه در حد المپیک مگه میتونم چیزی بگم هنوز از دهنم در نرفته سریع سازمان ملل میان چیکار کنم .ولی بعضی اوقات کار از سازمان ملل میگذره و حسابی از خجالت هم در میایم .شیطان ولی با این همه خیلی دوسش دارم چیکارش کنم داداشمه دیگه و بعضی وقتا هم باهم خیلی دوستیم البته همه این مشکلا رو همه کسایی که داداش یا خواهر کوچیک تر از خودشون دارن.دارن مخصوصا اگه خواهر باشه وای وای ....من وحمید تمام روز باهمیم (بعضی وقتا دعوا بعضی وقتا دوستی البته بیشتر وقتا دوستی)‌ حالا اون با مامان جونم رفته تهران منم خیلی دلم واسش تنگ شده البته داداش حمید ما خیلی با مرامه و باحاله منم خیلی دوسش دارم این اختلافا همیشه هست

 لبخندلبخندلبخند

دیگه . داداش گلم خیلی خوبه و شیطونه . اینم عکسش

 

حمیدرضا 

دوستای گل و ناز و..... دوستان دارم تا اپ بعدی بابای

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠| ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

ضد حال اساسی !!!!!

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.

 

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:

روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان

بابا ایول داره نداره ؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠| ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

 

اخلاق پسرا و دخترا در سنین مختلف

سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون می یاد
سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن
سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول می خوندن
سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از
این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن
سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن
سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه
سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست
سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم




دخترها و دیدگاهشون از زندگی اجتماعی در سنین مختلف


سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم
سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی
سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن
سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن
سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می دونم
سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه
سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن
سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه
سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کن میخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠| ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠| ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

خدایا...
عجب بخشنده ای هستی!
     آنوقتی که در دنیایی زندگی می کنم پر از منت،
                     ذره ای به رخم نمی کشی بخشندگیت را
                                           و من چه زود فراموشت می کنم...


نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠| ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

 

 

 

             

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم، جلوی ما، یک خانواده ی پر جمعیت ایستاده بودند و به نظر می رسید پول چندانی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیزی پوشیده بودند.

بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان درباره برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهر را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: «چند عدد بلیط می خواهید؟»

پدر جواب داد: «خواهشا شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان». متصدی باجه قیمت بلیط را گفت پدر به باجه نزدیک شد و به آرامی پرسید: «ببخشید، گفتید چه قدر؟»متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و حالا فکر می کرد به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس 20 دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!» مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: «متشکرم ،متشکرم آقا.»

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از اینکه بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم. ما آن شب به سیرک نرفتیم.

 

 



 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠| ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

الهی .......
 

پروردگارا .......

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

       چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

                                       

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست



 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠| ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

سلام دوستان چطوره احوالتون ؟

آآآآآآآآآآخخخخخخی!! راحت شدم تموم شدن همه شون دیگه امتحان ندارم خیلی خوشحالم زبانچشمکنیشخند

دیگه میتونم یه نفس راحت بکشم  !!ولی از اونور شنبه دوباره مدرسس که باعث میشه خوشحالی بعده امتحنا زیاد پایدار نباشهافسوس

نظر شما چیه ؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠| ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

اینم چند تا دیگه که عکس بالایی رو پسرخاله خوبم ادریس گرفته ؟ چشمکEDRIS ,PICTUR

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠| ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 
و اما خبر بد
این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
.....................
 حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠| ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠| ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی

 

 باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی

 

 باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...

 

 انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...

 

 و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من

 

 التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به

 

 رودخانه می مانند...

 

 و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو

 

  بودن ...

 

 دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..

 

 فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠| ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بیشتر زنده نیست

 

 یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله

 

 و فاصله یعنی 2 خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند

 

 یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست

 

 و یاد گرفتم هر چه عاشق تری 

 

 تنهاتری


نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠| ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ| توسط احمدرضا پاک نژاد| نظرات () |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت